فرصت کم بود و دیدارت پشت شیشههایی که سالهاست جایگاه اثر انگشتهایی است که شیشه را به جای پوست و گوشت لمس کرده؛ کمتر. فرصت کم بود و شنیدن صدایت پشت گوشیِ رنگ و رورفتهای که سال به سال، دست به دست و گوش به گوش چرخیده و جز نفس و سکوت انتقال نمیدهد؛ بیروحتر. فرصت کم بود و نگهبان مثل همیشه نگاهبانمان بود و به جای او ما از سنگینی نگاهش شرم کردیم و همهی حرفهایی که برای این لحظه آماده کردهبودیم را بلعیدیم . فرصت کم بود تا مثل جنین به دنیا نیامده صدای قلبم را روی اسپیکر بگذارم تا باور کنی هنوز قلبم میزند اما به این دنیای کثیف نیامدهام. فرصت کم بود که بگویم در دیار چشمهایم خشکسالی شده درست مثل زاینده رود که خیلی وقت است به زمین فوتبال پسرکان فراری از مدرسه تبدیلشده و لابد همین روزهاست چشمان منم زمین بازی شود. فرصت کم بود تا از مرغهای خانهی همسایه بگویم تا بخندی و برای چند دقیقهای فراموش کنی مرغهای شغال خوردهی خانهی خود را. فرصت کم بود که تو از سلول سیاهت بگویی و من از رنگپریدهگی سلولهای قرمز. فرصت کم بود و نگاه نگهبان سنگین و شیشهها پر از اثر انگشتانی که لابد میخواستند مثل من با کلمات بازی کنند و حک کنند چقدر«دلتنگتم» که هنوز «میمش» را ننوشته نگهبان تو را برد و فرصتی نداشتی تا بخوانی «متگنتلد». شاید زندانی بعدی پشت همین شیشهها فرصت خواندن داشت و به دل گرفت و جایش لبخندی گرم به زنی که دلتنگش نیست پس داد. فرصت کم بود اما صبر من زیاد تا روزی دیگر و ملاقاتی دیگر مراقب خود باش و قول بده زندانی خوبی باشی تا شاید زندانبان دلش به رحم بیاید و فرصتی بدهد تا این نامه را بخوانی. فرصت خیلی کم بود...
همه گناهكاران پارساييم و تهمت هايي بر دامن معصوميت!
با رنجهاي ابديمان٬ با دستهائي كه نذورات ازلي عشق و مرگ را تقسيم ميكنند٬ ما كاهنان خردسال معبد مرگيم برخواسته ايم تا فرو افتيم و آمده ايم تا بازگرديم٬ما فرزانه-ابلهانيم! كه شكنجه را عشق و مرگ را حيات ميخوانيم٬اين كودك زيبا پيري است هزار ساله. اين گاهواره ي كوچك تابوتي است عتيق٬بر اين خاك مادها و عادها آمده اند و ما آتش گرفتگان عادت از خاكسترهاي كهن ميگذريم من نيز در زمره ي فريب خوردگان فردايم٬مرداني كه تا لحظه ي مرگ در تمناي حيات ميسوزند و تا جهنم فراق دست از دامان آرزو بر نمي دارند و انسان را حريص آفريده اند حتي بر خداوند!و همه بهشتهاي خدا آرزوهاي پارسائي را كفايت نميكند.
بيگمان اشقيا نيز اولياي گناهكارانند و شيطان برگزيدگان خود را به وحي ميفرستد خوشا به حال آنان كه نيمه ي شيطاني خود را در چاه كنعان سرنگون كرده اند ...
سي مرغيم در سيمرغ٬درياي تصويريم در يك آئينه واي بر غرور آخرت متاع دنيا را ميفروشند در بازارهاي بهشت. هوش داريد ميخانه هاي نيمه باز سحر را و زمزمه ي مستان لا يعقل و مدهوش و فرزانگان دائم العشق!
و اما اي نابينايان آخرت مبادا كه گنجشك فراق را رنگ كنند به عوض قناري وصل كه خيمه ي پروردگارتان بالاتر از غيب مطلق است ..
کوه ها از بار من شانه خالی کرده اند. رودخانه ها جسد مرا نپذیرفتند و دارها دستهای ملتمس مرا ندیده اند. اکنون وقتی در خیابان راه میروم مردم مرا نمی بینند و وقتی از رهگذران نشانی تو را میپرسم کسی صدای مرا نمی شنود انگار غرق شده ام و دستهای من با آدمیان سخن میگوید. امشب همان درشکه ای که ما را اوائل مهتاب پیاده میکرد فریاد مرا زیر گرفت و همان پیرزن مهربان که لباسهای ما را میشست در کابوس من جیغ کشید و همان مردمان مهربان که برگیسوان باران خورده ی ما چتر مهربانی می گشودند در میان آوازها ناله میکنند.
سگها سگهای سرطانی سگهای منفرد شبگرد سگهایی که بوی زلزله را میشنوند سگهائی که از دوردست خشکسالی می آیند٬ می آیند و در کنار درختان سوخته با چشمهائی که پر از نومیدی است به ما مینگرند٬ انگار آهوانی هستند که برای کودکان بیمار خود شیر طلب میکنند٬ یا پیرزنانی که روبروی مسافرخانه های پر رفت و آمد چادرهای گرسنگی خود را برافراشته اند.
این منظره ی من است٬ چند تکه روزنامه ی قدیمی و یک چمدان نومیدی٬ مسافر کوچه ها و مقیم ابدی واگنها٬ هیچکس مرا به جای نمی آورد٬ همه قلب ورم کرده ی مرا لگد میزنند و مرا با نگاههای دریده شان میرانند.
جوانی من کجاست؟ انگار همین دبستان بود و همین معلمان فرزانه که جنون مرا تعلیم دادند و مرا از بلاهت مقدس کودکی بدین فرزانگی شوم رساندند ای کاش میشد ثانیه ها را برگرداند و ساعتها را سرنگون کرد٬ ای کاش میشد از کوره راه تقویم ها بازگشت٬ به سواحل معصومی که ماسه های بازی ما آنجاست٬ و به کوچه های مهربانی که عروسکهای ما را پرورش داد٬ و به آن زنان زائری که نشانی آسمانها را از ما میپرسیدند انگار همین پیشتر بود عشق٬ و ما پیش پای عشق به دنیا آمدیم.
... و من هنوز مژگانم را در رنگ شقایق ها میزنم تا منظره ی خونین قلب خود را نقاشی کنم گوئی همین کوچه بود که تو بر من صاعقه ی تبسم گشودی و بر همین درگاه بود که شانه های مضطرب من فرو ریخت و سفر جدائی آغاز شد.
آری همین خیابان بود که در آن ناپدید شدی و به سایه ها و افسانه های کهن پیوستی و من هر شب با درشکه ای ازآن روزها میگذرم و کنار آن نقاشی هائی که بوی گیسوی تو میدهند توقف میکنم و زیر درختی که دلم با تو قرار ملاقات داشت اشک میریزیم.
چقدر شبیه همین تابوت بود آن که آرزوهای مرا به دوش میکشید همان روز بارانی را میگویم که دمپائی های من غرق شدند و بادبادکهای کودکیم در گردباد فرو رفتند چقدر سرنوشت گرفته است. چقدر گردش روزگار به گردباد میماند. تمام لباسهای ما را باد برد و تمام همسایگانی که برای ما هدیه آوردند جزامی شدند.
آن شب راههای تکلم مسدود شد و طوفان هق هق برخاست. آن شب ابرها به قدری نزدیک شدند که زوزه ی گرگها در کوچه می آمد و سوت پاسبانهائی که سگهایشان را برای محاصره ی کابوس می آوردند.
همه جا را به جستجوی قلب من گشتند و تو رفته بودی. و خنجر خونین خاطرات در سینه ی من جا مانده بود تو رفته بودی مثل یک قطره ی خون بر زمین و زمین در زیر نبودن تو میلرزید و خاک خیس بوی عروسک گمشده ی تو را میداد.
انگار همین پریروز بود آواز پریانی که در دریاهای دور میخواندند. انگار همین دیروز بود روز پرواز عارفانه ی لک لک ها در چشمهای تو و فرود سالهای کبود بر سیمهای صبور تلگراف و خنده ی تبریکها در چراغهای چشمک زن و سالگرد تولد مادرم.
انگار همین ساعت بود که نیمه شب به صدا درآمد و چلچله ی کوچک من با دستهای یخ زده و معصومش از سفر زمستان بازگشت و آوازش را بر سقف سینه ی من آویخت انگار همین ساعت بود که در قلب من تیک تاک میکرد وقتی تو کنار پنجره می آمدی تا پروانه ها را به گلدوزی پرده ها دعوت کنی و غبار از چهره ی فراموشی بزدائی.
انگار همین جا بود که من قلب خود را در نسترنی سرخ پیچیدم و به لبهای تو هدیه دادم همین جا بود که من به تو تبدیل شدم وقتی خاطره ی دستت را بر پیشانی من گذاشتی و بر ضربان قلب من چون کبوتری نگران ایستادی و به من گفتی تا عطر نارنجستانها و تا شکوفه ی گیلاسها اشک بریزم...
انگار دستان تو پروردگاران من بودند وقتی با تکلم لبهای تو گاهواره ی خاموشی من تکان میخورد و پرستش در پیراهنم پرپر میزد وقتی که بر میخواستی تا عزم کاجها و کبوتران کنی و من هنوز خمیازه ی انتظار تو را میکشیدم...
خداحافظ
ای کوچه هائی که کودکی مرا مدفون کرده اید. ای باغهائی که سایه بان خردسالی من بودید. ای لک لک آن روزها . ای شکوفه ی آن فصلها. ای ابر دیروز.
اینک من از بدرقه ی قلب خود بازمیگردم از تدفین روح خود. از مجلسی که در آن به بنا گوش آرزوهایم کافور مالیده اند. ببین چقدر سپیدم. چقدر سپید و سوگوار. این شکوفه ها کفن جوانی منند. کفی که در آن قلب خونین مرا پیچیده اند. در زیر این گلهای سپید نسترن قلب من خوابیده است.
نفرین بر جاودانگی که ما را به دنبال خود به پرتگاه نیستی میکشاند. نفرین بر جاودانگی که لولوی مرگ را در شیشه های کودکی ما تکان میدهد. نفرین بر عشق. دست و پا زدن مظلوم گوسفندان. نفرین بر عشق زندگانی رنج آلود کبوتران. نفرین بر عشق بسملی که در آن قند میزنیم تا طعم خون خویش را دریابیم. نفرین بر عشق بسملی که در آن پر میزنیم........
گنجشگک اشی مشی
لب بوم ما نشین
بارون میاد خیس میشی
برف میاد گوله میشی
میوفتی تو حوض نقاشی!
کی میکشت؟قصاب باشی
کی میپزت؟آشپز باشی
کی میخورت؟حکیم باشی!حکیم باشی!!!
